تبلیغات
royayezibayeman


تا اطلاع ثانوی خوردن شیرینی جات برای اینجانب ممنوع می باشد
چون وقتی من شیرینی و شکلات می خورم
عرشیا صورتش جوش می زنه



دوشنبه 24 بهمن 1390 | نظرات ()
روز 22 دی برای اولین بار عرشیا رو بردیم مرند خونه بابای شوشو
عرشیا تمام راه رو خوابیده بود
وقتی هم رسیدیم خونه حسابی با آقا جون و دختر عمه هاش بازی میکردو می خندید

از آقا جون و عمو نوری هم پاگشا گرفت






دوشنبه 24 بهمن 1390 | نظرات ()
روز سیزدهم تولد عرشیا رفتیم خونه مامانم اینا و 20 روز اونجا بودیم
من و عرشیا حسابی خوردیم و خوابیدیم



بعدش همراه مامانم اومدیم خونهی خودمون شوشو هم رفت و مامانشو آورد
آخه قرار بود عرشیا ختنه بشه
روزی که قرار بود عرشیا ختنه بشه من خیلی استرس داشتم
ولی پسرم هزار ماشا.. انگار ته انگار که ....
حدود دو ساعت تو بیمارستان بستری شد و تو این مدت یک ریز قندآب میخورد
ماشاا... به این اشتها
مامان شوشو ده روز پیش ما موند و حسابی تو نگداری از عرشیا کمکم می کرد



دوشنبه 24 بهمن 1390 | نظرات ()


عرشیا کوچولو در حال خمیازه کشیذن
آخه نی نی مون یه کم خوشخوابه
عکس از دایی محمدرضا



سه شنبه 13 دی 1390 | نظرات ()
یه خواب راحت بغل مامانی بعد این که حسابی شیر خوردم



اوا دارین عکس می گیرین
من آمادم



مامان من فقط پوشکمو خیس کردم
دستام رو هم بالا گرفتم جایی کثیف نشه



رومو بکش بذار بخوابم الان وقت عکاسی نیست





جمعه 9 دی 1390 | نظرات ()
خیلی وقته دلم می خواد آپ کنم و از تمام احساسات و اتفاقاتی که می افته بنویسم
اما مگه نی نی می ذاره
گفتمنی نی نه این که اسم براش انتخاب نکردیم
چرا اسم انتخاب کردیم اونم وقتی سه ماهه حامله بودم براپسرم
یعنی همون جلسه سنوگرافی که با مامانم رفته بودیم و جنسیتش معلوم شد
خونه که رسیدیم اسم قطعی ار طرف من انتخاب شد و مامانم هم تایید کرد

همون شب به شوشو گفتم که از این اسم خوشم می یاد
اونم قبول کرد و بر خلاف انتظارم سر اسم چونه نزد

یعنی اونم خوشش اومد
روزی که پسرم دنیا اومد وقتی من خیلی دیر به هوش اومدم
وقتی تازه به هوش اومده بودم و داشتن من رو به بخش منتقل می کردن
همش اسم پسرم رو صدا می کردم
پرسنل بیمارستان فکر می کردن من یه پسر دیگه هم دارم و اونو دارم صدا می زنم
خبر نداشتن من داشتم پسری رو که هنوز ندیدمش رو به اسم صدا می کردم



شنبه 26 آذر 1390 | نظرات ()
سلام سلام همگی سلام
                  نی نی من بعد نه ماه انتظار به دنیا اومد
                                                       پسر نازنین من بالاخره وارد دنیای زیبای من و شوشو شد





پنجشنبه 17 آذر 1390 | نظرات ()
بالاخره انتظار من و شوشو به پایان رسید
البته فقط من و شوشو منتظر اومدنت نبودیم بلکه مامانی مامان و دایی جونت مامی بوای بابایی و خیلی های دیگه هم چشم به راه اومدنت بودن
پسر نازم ساعت نه و شانزده دقیقه روز دوازدهم آذر ماه سال هزارو سیصدو نود به دنیا اومد
اون روز روزی هستش که هیچ وقت فراموشش نمی کنم
بار اولی که دیدمت احساس کردم خود شوشو هستش که کوچولو شده آخه خیلی شبیه بابایی هستش

عرشیا کوچولو 3 ساعت بعد از تولد در بیمارستان شمس




دیروز تا ظهر مامانم پیشم بود و بعد زمان ملاقات هم مامان شوشو پیشم موند شب سختی بود البته بیشتر برای مامان شوشو
آخه هم از من پرستاری می کرد و هم مراقب عرشیا کوچولو بود
من امروز عصر از بیمارستان مرخص شدم تازه رسیده بودیم خونه که خاله نفیسه ام اومد تا عرشیا رو حموم کنه دستش درد نکنه واقعا خوشحال شدم آخه با این استرسی که مامان من و شوشو داشتن به این نتیجه رسیده بودم که خودم باید عرشیا رو حموم کنم ولی اصلا نمی دونستم چطوری
امشب همه خونمون هستن ولی من دارم از خستگی هلاک می شم
اینم چند تا عکس از عرشیا















یکشنبه 13 آذر 1390 | نظرات ()
وای خدا جون چقدر خوشحالم .....
ولی اضطراب و استرس شدیدی هم دارم
فردا 12 آذر انشاء اله قراره نی نی من و شوشو به دنیا بیاد
مامان و داداشی چند شبه خونه ما هستند . خیلی کمکم می کنند . یعنی اصلا نمی ذارن دست به سیاه و سفید بزنم
شوشو خیلی خونسرده . هیچ عجله ای تو کارا و رفتارش دیده نمی شه و حتی سر به سر من هم میذاره
چپ و راست می ره شکل شکممو تو هوا می کشه و  می گه: وای چه شکمی
من خواهر ندارم ولی دوستام مهسا و مریم خیلی مهربونن تند تند بهم زنگ می زنن و اس ام اس می دن نمی ذارن احساس تنهایی کنم
مامان شوشو و خاله بزرگم هم هر روز با هم تماس دارن و جویای احوالاتم هستند و همینطور  خاله ی مامانم و زن دایی جونم
از همتون ممنونم شما ها باعث دلگرمی من هستید
شوشو شب گذشته کلی بادکنک باد کرد البته بهتره بگم بیشترشو ترکوند. عمدی بیش از اندازه با میکرد تابترکند
مامانم هم اون هایی رو که جون سالم از دست شو شو به در برده بودن رو با دست می ترکوند و می گفت این به اون در
در نتیجه از 200 تا بادکنکی که خریده بودیم 10-20 بیشتر جون سالم به در نبردند




جمعه 11 آذر 1390 | نظرات ()
سلام سلام
همون طور که گفته بودم نتیجه سنوگرافی رو می خوام ثبت کنم
نی نی در هفته 35 بسر می بره
ضربانات قلبی منظمی داره
تحرکات نینی و ضربه هایی که به مامانی می زنه هم منظم و مناسب هستند
حدود 2500 تا 2600 کیلوگرم هستش
جنسیت هم male هستش
فقط یه مشکلی وجود داره اونم اینه که مایع درون کیسه حاملگی به حداقل میزان طبیعی رسیده
نتیجه سنوگرافی رو بلافاصله به دکتر نشون دادیم که طبق نظر اون این مقدار مایع تا دو هفته مشکلی ایجاد نمی کنه ولی باید آب و مایعات زیاد مصرف کنم
      چی........................؟؟؟ مایعات زیاد مصرف کنم؟ همین الانشم با مایعاتی که مصرف می کنم مشکل دارم!!! یعنی تقریبا شب رو تو دستشویی می گذرونم!!!
در ضمن دکتر گفته موقع دراز کشیدن باید به سمت چپ باشم
     این که بدتر از قبلیه..... چون وقتی به سمت چپ می خوابم یه وزنه 7-8 کیلویی قلپی می افته به پهلوم و می خواد ازپهلوم بزنه بیرون.... همچین دردی داره که دراز کشیدن به این سمت محاله چه برسه به خوابیدن ..........
با این اوضاع باید قید خواب رو بزنم


دوشنبه 9 آبان 1390 | نظرات ()
این روزا کمتر می تونم آپ کنم  اتفاقای زیادی افتادن که اغلب یاد آوریشون ناراحت و عصبی ام می کنه
تصمیم گرفتم در مورد هیچ کدوم چیزی ننویسم ولی یه مورد غیر ممکنه
اونم اینه که به مامانم بابت از دست دادن پدرش تسلیت می گم
بله درسته پدر بزرگم فوت شدن 24 شهریور ماه

و اما ............

شمارش معکوس شروع شده . نی نی وارد نهمین ماه زندگی تو رحم مامانی شده و به قول بابایی از امرو ز باید یکی یکی روزا رو کم کنیم تا به تولد نی نی برسیم
پسر گلم ، من و بابایی هر دو خیلی خوشحالیم
دیروز دکتر رفته بودیم و امروزم وقت سنوگرافی دارم
حتما بعدا جواب و نتیجه سنوگرافی رو اینجا ثبت میکنم



یکشنبه 8 آبان 1390 | نظرات ()

لی لی؛ لی لی حوضک
این میگه بریم دزدی
این میگه چی بدزدیم
این میگه تشت طلای پادشاه
این میگه جواب خدا پیغمبر و کی می ده
این میگه من؛ من کله گنده



دوشنبه 2 آبان 1390 | نظرات ()
لی لی حوضک جوجو اومد اب بخوره افتاد تو حوضک...
این درش اورد
این خشکش کرد
این غذاش داد 
این ابش داد
این پرش داد



جمعه 1 مهر 1390 | نظرات ()
خاله هام اومدند مرند و مثل قدیما دور هم جمع می شیم
یه مدت بود دلم برا اون روزا که همه ی خاله هام و دخترخاله هام خونه ی بابابزرگم جمع می شدیم و عصرای تابستون رو باهم می گذروندیم تنگ شدة بود خوب بعضی هامون ازدواج کردیم بعضی هامون رفتیم دنبال کار و زندگیمون
خود من تا چند وقت پیش که سر کار می رفتم وسط ةفتة کة نمی تونستم بیام مرند آخرهفتة هم یه روز خونة ی مامانم و یه روزم خونه ی مامان شوشو بودیم. براهمین حتی وقتی خاله هام می یامدند مرند من خیلی کم می دیدموشون
تا آخر هفتة هم قراره دو تا از دخترخاله هام هم بیان. خیلی خوشحالم




دوشنبه 31 مرداد 1390 | نظرات ()

اگر عشق نبود
                     به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟
                     کدام لحظه ی نایاب را اندیشه می کردیم؟
                     و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
                     آری بی گمان پیش از اینها مرده بودیم…

                                                                          دکتر علی شریعتی




یکشنبه 30 مرداد 1390 | نظرات ()
Blog Skin